اصفهان همیشه خوبه، توی این سفر تنها جایی که قبلاً دیده بودم اصفهان بود... هنوز هم خوب بود و قشنگ... اصلاً مگه میشه پل های روی زاینده رود رو با تمام دنیا عوض کرد؟!.... یا میدون نقش جهان رو ... نقاشی های دیواری عالی قاپو رو ...اصلاً من عاشق همین نقاشی های عالی قاپو ام ... از دیدنشون سیر نمی شم... کاش مردم با ذغال روی این دیوار ها خاطره نگاری نکنن... کاش فقط همین یه کار رو ترک کنیم... اون حوض بزرگ وسط نقش جهان و کلاغ هایی که دورش جست و خیز می کنن از عالی هم عالی تره... بستنی سنتی ... گز خریدن... بازار مس گرا...نقره فروشی ها ... وَه که چقدر این نقش جهان زیباست...
توی سفر قبلیم به اصفهان ، خاطره ی تلخی توش تجربه کرده بودم از همون موقع یه غمی توی من جوونه زده بود غمی که اگر تجربه نمی شد شاید هیچ وقت از خواب بیدار نمی شدم و تو آینه نگاه نمی کردم و به خودم نمی گفتم که این چه قفسیه برای خودت ساختی؟ بالهای تو توی این قفس جا نمیشه ... دستت رو روی زانوهات بذار و بلند شو... در قفست رو باز کن و پرواز کن ... من یک سال قبل غم بزرگی رو توی اصفهان تجربه کردم غمی که من رو از نو ساخت و کمک کرد که قوی تر از قبل روی پای خودم وایسم... حالا بعد از یکسال دوباره اصفهان بودم... دوباره نقش جهان بودم... و اون غم رو با نگاه به حوض قشنگ نقش جهان به آب زدم و ازش رها شدم ...
به قول سهراب... مینشینم لب حوض... گردش ماهی ها... روشنی ، من ، گل ، آب... چه درونم تنهاست
آره درون من تنهاست و بی نیاز و قوی و یقین دارم که چیزی یا کسی در دنیا نیست که من و ما رو کامل کنه ما فقط در خودمون با به کمال رسوندن خویشتنمونه که می تونیم کامل بشیم ... چه درونم تنهاست ... و این تنهایی چقدر زیباست...
به خودم نگاه کردم... افکارم رو اسکن کردم... رومینای امروز رو با رومینای روزهای پایانی سال نود مقایسه کردم... همه چیز در من با این سفر عوض شده بود همه زوایای به خواب رفته ی من به خاطر اندوه ، با شادی این سفر بیدار شده بود.... پاهایی که خشک شده بودن دوباره به جاده زده بودن ... علاقه ی از دست رفته ام به مطالعه ی زیست محیطی با رد شدن از کنار مناطق حفاظت شده ی یزد دوباره در من جست و خیز میکرد... حسم به نوشتن با دیدن کوچه های تخیل پرور عقدا به جنب و جوش اومده بود.... روشنی با دیدن آتشکده یزد به قلبم برگشته بود... اعتمادی که در من مرده بود با هم صحبی با آدم های کنار ساحل خلیج دوباره داشت در من نفس می کشید ... حس جست جو دوباره در قشم خودنمایی کرده بود ... عشقی که در خودم گم کرده بودم زیر طاقی حافظیه دوباره جوونه زده بود... برنامه ریزی برای وقت گذاشتن برای خودم با خرید اون لباسهای ورزشی از جهرم دوباره شروع شده بود... حس سرافرازی و عشق به تاریخ کشورم در کنار دروازه ملل تخت جمشید دوباره رنگ گرفته بود ..... و تمام اندوهی که زاینده رود از من شست و با خود برد....
حرکت به تهران رو آغاز کردم برای یه زندگی تازه... یه زندگی که در اون فقط یک قانون وجود داره... قانون دنبال کردن قلبم... قانونی که می گه قلبت رو چراغ راهت کن و پیش برو ، شک نکن و حرکت کن ، من هم هواتو دارم...
به تهران برگشتم و البته سر راه سوهان قم هم خریدم...
کوچ...ما را در سایت کوچ دنبال میکنید
برچسب: اصفهان,اصفهانی,اصفهان چت,اصفهان قدیم,اصفهان امروز,اصفهان زیبا,اصفهان ديور,اصفهان آهن,اصفهان نقشه,اصفهان پلاست,
نویسنده:
بازدید: 6