یه روز Host محترمم بهم زنگ زد و گفت دوست داری سوئیسِ هیمالیا رو ببینی؟ منم که کلاً نه تو کارم نبود ...سریع حاضر شدم... و همون طور که گفته بود باید از جنگلی که آشرام توش بود با تاکسی می رفتم سه تا شهر اون ورتر تا بیاد دنبالم... خب من تا از آشرام خارج شدم یهو به سرم زد هیچهایک کنم ... جواب هم داد... یه ماشین پر از آدم نگه داشت و گفت کجا میری و منم گفتم فلان جا و گفت بپر بالا... و این "کجا میری؟" تنها واژه ی انگلیسی ای بود که تمام سرنشین های اون ماشین بلد بودن... اما مگه ول می کردن... توی کل راه اینا به یکی از زبونهای شیرین محلی هند با من صحبت می کردن ... تازه سوال هم می پرسیدن...!!! (بد نیست بدونید توی هند هر 50 کیلومتر زبون عوض میشه ) این وسطا فقط یه چیز فهمیدم ، اونم اینکه خیلی تسلط به سیاست داشتن و در بحث هایی که با هم می کردن داشتن یهو اعلام کردنIran and India are friends ... منم گفتم مبارکه ایشالا...!!!
خلاصه با یه مغز نیم جویده شده به "دهرادون" رسیدم و میزبان محترم رو ملاقات کردم و زدیم به جاده ی منتهی به "موسوری"...
این مسیر یکی از رویایی ترین جاهایی بود که دیدم...اولش که از دهرادون وارد جاده شدیم... یه جاده ی خوب و استاندارد و شیک و سرسبز بود

اما هر چی پیشتر میرفت جاده ها باریکتر و عموماً غیر استاندارد می شدن ، اونم با دره های عمیق... به معنای واقعی عمیق...

تازه خیلی از جاها خبری هم از گارد ریل نبود... یه جاهایی هم رودخونه از جاده رد میشد و کلاً داستانی داشت برای خودش...

میزبانم که اسمش ریتویک بود می گفت این جاده ببر هم داره و البته از یه ساعتی به بعد شب خطرناک میشه... این رو توی آشرام (محل اقامتم) هم شنیده بودم... اونجا هم چون توی دل کوه و وسط جنگل بود گفته بودن بعد از 11 – 12 شب از اتاقت بیرون نیا... احتمال اومدن ببر وجود داره...
من که توی جاده ببر ندیدم...!!! اما کلی رقص طاووس دیدم ... ضمن اینکه این جاده برای اونایی که عشق bird watching دارن یه بهشت واقعیه...
سر راه یه معبد قرمز رنگ بسیار بزرگ دیدیم ...البته ترجیح دادم برم سوئیسِ هند رو ببینم و نرفتم داخل معبد...

یه هاستل قشنگ دیدیم با یه منظره ی رویای...

یه خونه ی مخروبه هم دیدیم که ریتویک اصرار داشت اینجا خونه ی ارواحه و اگر شب بیای اینجا یه زنی با ساری قرمز میاد و تحریکت می کنه که خودت رو با وسیله ی نقلیه ات پرت کنی توی دره... چون یه عروس و داماد با یه اتوبوس پر از مهمون های عروسی از این مسیر رد می شدن... همین جا افتادن توی دره و همه شون فوت کردن... الان روح اون عروس اینجا سرگردونه....!!! هر چی گفتم ریتویک تو لیسانس داری ، بس کن این تفکر رو ... بیشتر اصرار می کرد که نه سر جدم دارم راست می گم...!!!

توی این جاده کلی هم از اون کوکا کولا فلفلی های مخصوص هند خوردیم و نهار رو هم پکوری و نودل با سبک هندی سفارش دادیم ... ریتویک نذاشت من پول غذا رو بدم و هر چی ازش پرسیدم چقدر شد ... گفت so cheap ... ولی من عکس منو رو گرفتم که شاید به دردتون بخوره و یکم قیمت ها دستتون بیاد... البته این منوی یه رستوران محلی – جنگلیه ولی خب حتی فست فود Domino هم برای یه پرس پاستا و یه بطری کوکا ازتون چیزی حدود 150 روپیه میگیره... راستی اگر غذای تند هندی به ذائغه تون خوش نمیاد، فست فود Domino اپلیکشن داره ... می تونید نصب کنید تا هر جای هند بودید بتونید شعبه اش رو پیدا کنید و قیمت هاش رو هم ببینید و تازه اگر عضو باشید (با همون خرید اول عضوتون می کنن) تخفیف هم میدن بهتون...

خلاصه بعد از یه جاده ی حیرت انگیز به سوئیسِ هند رسیدیم... و من متحیر بودم از این همه زیبایی مسیر و مقصد...




موقع برگشت هوا مه آلود شد و وقتی به دهرادون رسیدیم ... ریتویک یه تماس داشت مبنی بر بد شدن حال پدر بزرگش... منم چون فکر می کردم خیلی قوی ام گفتم no problem تو برو منم با تاکسی برمی گردم... تا ابتدای مسیر جنگلی منتهی به آشرام ، مشکلی نبود اما مشکل اینجا شروع شد که تاکسی های مسیر جنگل بعد از به قول ما اذان مغرب دیگه کار نمی کردن و من با این واقعیت رو به رو شدم که امشب بی پناهم ، از طرفی کوله پشتیم توی اشرام بود و بهشون گفته بودم که شب برمی گردم، اونها هم چون به معنای واقعی مسئول بودن... و خودشون رو مسئول دختر جوانی که مهمونشون شده می دونستن...زنگ می زدن که کجائی ما نگرانتیم...!!!
منم واقعاً اون لحظه به عقلم نرسید برم یه هتلی توی شهر بمونم و صبح روز بعد برگردم آشرام... این بود که توی کوچه پس کوچه های "لاکسمنجولا" دنبال یه آژانس می گشتم و با کلی راه رفتن هیچی پیدا نکردم...موبایلم هم شارژتموم کرد... از شما چه پنهون که اشک از چشمهام جاری شد و شروع کردم به تکرار هر چی دعا و جمله ی مثبت که از فلورانس اسکاول شین یاد گرفته بودم.... خلاصه به خواست حق تعالی یه آژانس پیدا شد و من بی شرف ترین آدم های ممکن رو اینجا تجربه کردم... از واژه ی خوبی استفاده نکردم اما واقعاً اذیتم کردن... وقتی به آژانس رسیدم کل صورتم از اشک تر بود...رفتم تو و آدرس رو گفتم...گفتن دوره نمی بریمت... با هزار اصرار راضیشون کردم که من رو برسونن... اونها هم انصاف به خرج دادن و گفتن باشه ولی یه رقم بسیار نجومی برای مسیری که با تاکسی های خطی فقط 50 روپیه میشد ، مطالبه کردن... تا شروع کردم به چونه زدن... گفتن کلاً تعطیله اصلاً می خوایم بریم خونمون... برو بیرون... منم چاره ای جز پرداخت اون پول نداشتم... و اون ساعت شب توی دل جنگل تاریک واقعاً از ترس داشتم می مردم...جنگلی که حتی یه تیر چراغ برق نداشت و فقط با نور ماشین این آقا روشن بود، با رفتاری که این اقای راننده توی دفتر آژانس کرده بود نمی تونستم بهش اعتماد کنم...و از طرفی خطر ببر توی جنگل هم وجود داشت و به این فکر می کردم که اگر هم پیاده شم حالا به هر دلیلی قطعاً شب آخرم خواهد بود... تمام راه با صلوات و الله الله کنان توی ماشین ، منقبض نشسته بودم... وقتی رسیدم آشرام انگار زندگی دوباره بهم برگشته بود ... خانومی که مسئول مهمون ها بود (مادوریِ عزیزم) دعوام کرد که خیلی دیر کردی... موبایلم که روشن شد دیدم ریتویک پنجاتا پیام داده و نگران حالمه و به خودش لعنت می فرستاد که چرا منو نرسونده....
خلاصه سفر همیشه هم راحت نیست... گاهی عقل آدم یاری نمی کنه که تصمیم بهتری بگیریم... گاهی اصلاً باید فشار هایی رو تحمل کنیم تا اون تجربه ای که باید از سفر بدست آورد رو کسب کنیم... ولی خب از اونجایی که تنها یه قانون وجود داره و اونم اینه که همه چیز میگذره... اون روز با همه خوبیش و اون شب با همه بدیش گذشت... و من یه تجربه بهم اضافه شد... که در شرایط استرس ، چند دقیقه وایسم و بهترین تصمیم رو بگیرم که کمترین ریسک رو داشته باشه...
کوچ...ما را در سایت کوچ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 24